| میدونم که یه وقتهایی دلت میگیره از کارم |
کنارم هستی واما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای، چقدر سرده ،میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری، دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم، تو فکر بودن با هم
محال پیش من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتهاییدلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دل تنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیها ست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگ رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری، میفهمی یعنی چی این حرف
|
۱۳۹۱/۰۲/۲۶ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست |
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آسان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا خدا که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
|
۱۳۹۱/۰۲/۲۵ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| آنچه آمد و آنچه رفت |
ماهواره آمد@عزت رفت . دروغ آمد@اعتماد رفت
شراب آمد@شخصیت رفت . تلویزیون آمد@خواب رفت
سیاست آمد@صداقت رفت . تلفن آمد@صله رحم رفت
محبت دنیا آمد@حب آخرت رفت . پاستوربازی آمد@حب دین رفت
اعتیاد آمد@غیرت رفت . زنا آمد@ازدواج رفت
اسراف آمد@قناعت رفت . تظاهرات آمد@جهاد رفت
مد آمد@حقیقت رفت . عروس نو آمد@خدمت مادر رفت
فوتبال آمد@کار دین و دعوت رفت . ترانه و موسیقی آمد@تلاوت قرآن رفت
رشوه آمد@حلال رفت . رسم و عادت آمد@سنت پیامبر رفت
بی حجابی آمد@شرم و حیا رفت . ربا و رشوه آمد@زکات دادن رفت
شرک آمد@توحید رفت . هوس آمد@آرامش رفت
ای کاش این نمی آمد و اون نمی رفت..
|
۱۳۹۱/۰۲/۲۳ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| به سلامتی اونایی که ... |
* به سلامتی کسي که وقتي بردم گفت :اون رفيــــــــــــــــــــــــق منه .......وقتي باختم گفت : من رفيـــــــــــــــــــــــــــقتم ......
*به سلامتی درياچه اورميه...نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...
*به سلامتی اون بچهاي که شيمي درماني کرده همه ی موهاش ريخته،به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تيپ تري ....
*به سلامتی همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!
*به سلامتی اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نميشوند .
*به سلامتی همه باباهايي که رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه...
*به سلامتی مادر که بخاطر ما هيكلش به هم خورد.
*به سلامتی کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن....!
* به سلامتی بيل!
که هرچه قدر بره ...
متن کامل |
۱۳۹۱/۰۲/۲۱ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| دليل ازدواج نكردن ملا نصرالدين |
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!
دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!
هیچ کس کامل نیست ...
متن کامل |
۱۳۹۱/۰۲/۲۰ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| ماجرای زن گرفتن کره خر(طنز) |
برای اطلاع بیشتر دوستان،خر یا اُلاغ یا درازگوش حیوانی است از دسته چهار پایان. این حیوان اهلی است و انسانها از آن به عنوان بارکش استفاده میکنند.
ماجرای زن گرفتن کره خر
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش
وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت
مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری
وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم
پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم
تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی
تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت
هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا
به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی
بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری
بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن ...
متن کامل |
۱۳۹۱/۰۲/۲۰ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| روزگاری شهر ما ویران نبود |
روزگاری شهر ما ویران نبود
دین فروشی اینقدر ارزان نبود
صحبت از موسیقی عرفان نبود
هیچ صوتی بهتر از قران نبود
دختران را بی حجابی ننگ بود
رنگ چادر بهتراز هر رنگ بود
دختر حجب وحیــــــا قرتی نبود
خانه فرهنگ کنســـــــــرتی نبود
مسلمانی مظـــــهر تکــــریم بود
حــــکم اورا عالمی تســـــلیم بود
یک سخن بود وهزاران مشــتری
آنهم از لوث قــــرائت هــــا بری
هدیه بر رقــــاصه ها واجب نبود
قدر عالم کمــــتر از مطرب نبود
آه که در ســـــال سیــــاه دوهزار
کار فرهنـــگی شده پخــــــش نوار
ذهن صــــــاف نوجوانان محـــــل
پرشده از فیــــــلمهای مبتـــــــذل
آدمــــیت کو؟دگر آدم کــــی است
آدم قـــــرن تمــــدن برفـــی است
پشت پا بر دین زدن آزادگی است
حرف حق گفتن عقب افتادگی است
آخر ای پرده نشــــــین مصطفی
تو برس بر داد دین مصطفی
بی تو منکر ها همه معروف شد
کینه ها در سینه ها معطوف شد
در به روی فتــنه جویان باز شد
دشمـــــنی با دین تو آغـــاز شد
بی تو دلهامان به جان آمد بیـــا
کاردها بر استخوان آمد بیــــــا
|
۱۳۹۱/۰۲/۱۷ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| زبیده خاتون و بهلول |
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت : می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت ...
متن کامل |
۱۳۹۱/۰۲/۱۱ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| من و خدا |
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم …
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک شم …
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی: ...
متن کامل |
۱۳۹۱/۰۲/۰۱ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|
| نامه ای به خدا |
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد
متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و ...
متن کامل |
۱۳۹۱/۰۱/۲۴ شمس درگهان شهر من طنز و اندرزها و مطالب آموزنده |
|